شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

خداوند، روز اول آفتاب را آفرید، روز دوم دریا را، روز سوم صدا را، روز چهارم رنگ‌ها را، روز پنجم حیوانات را، روز ششم انسان را و روز هفتم … خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است؟ … پس تو را برای من آفرید … پ.ن: سکانس آخر مدار صفر درجه

دست خودم نیست … هر بار که نگاه‌ت می‌کنم ناخودآگاه زیر لب می‌گویم: «سیب»… این همان آهنگِ نگاهِ توست … خانه‌ات آباد…

بشر دو پا، بدبختی هاش از وقتی شروع شد که «توجیه» کردن رو یاد گرفت.

گاهی وقتا تو زندگی آدم یه اتفاقاتی می‌افته که «فاصله‌ها» کم کم تبدیل میشن به «ف ا ص ل ه» ها…

می‌دانی؟ گاهی وقت‌ها دست خودت نیست، ناخودآگاه یا مخاطب خاص کسی می‌شوی یا کسی را مخاطب خاص می‌خوانی، فرقی نمی‌کند کدام یک باشی، مهم آن لحظه ایست که این را می‌فهمی. اما نه، مخاطب خاص داشتن لذت بخش‌تر است، حرف می‌زنی، از او می‌گویی، از او می‌نویسی، هر جا که شد، به این امید که [...]

دنیای این روزای من …

بدون نظر

شاید تا حالا هر پستی با این عنوان و با این مضمون نوشتم همه‌ش در مورد روزهای سخت زندگیم بوده و گله وشکایت ازش. ولی این بار فرق میکنه. این بار می‌تونم بگم بهترین روزای عمرم رو دارم میگذرونم الان، در کنار درگیری‌های همیشگی کار و مشغله‌های روزمره، یه احساس آرامش عجیبی دارم که هیچ‌وقت تا حالا تجربه‌ش نکردم. این روزا خیلی بیشتر از همیشه دست خدا رو بالا سرم حس میکنم. یه کارایی با زندگیم کرده، یه اتفاقاتی رو برام رقم زده که مطمئنم دست خودم بود هیچوقت این اتفاقات نمی‌افتاد و کارهام در این حد درست نمی‌شد.

یه جور خاصی‌‌ام این روزا، نمی‌دونم چه‌جوری ولی شبیه هیچ‌کدوم از روزهای تکراری گذشته‌م نیستم. حس‌هایی رو تجربه می‌کنم که برام تازگی دارن، کارایی انجام می‌دم که تا حالا انجام ندادم.

این روزها برای همه‌ی جاهای خالی عبارات ذهن‌م کلمه‌ی مناسب پیدا کردم… برای همه‌ی جاهای خالی روزهای زندگیم …


۲۵ سالگی

۸ نظر

امسال برای ۲۵مین بار ۲۳۹مین روز سال رو تجربه کردم، همین‌جوری بدون اینکه اصلن بدونم کی و چجوری اتفاق افتاد. چند سالی میشه که از رسیدن این روزها بیشتر از احساس خوش‌حالی، احساس ترس بهم دست می‌ده، ترس از دست دادن این روزهای جوونی. امسال از اون قله‌ی‌ای  که پارسال گفتم شروع کردم به پایین اومدن اما از یه چیزی راضی‌ام، اونم این‌که هدف داشتم تو همه‌ی این سال‌ها، روزهام بی هدف نبود، بیهوده نبود.

مهم‌ترین چیز برا تو روزای تولدم اینه که بدونم کیا به یادم بودن، اصلن برام مهم نیست گرفتن هدیه و جشن تولد و اینا، با یه اس‌ام‌اس تبریک هم شاد میشم. ممنونم از همه‌ی دوستانی که به یادم بودن و با تبریک‌هاشون خوش‌حالم کردن. دوستای خیلی خوبی دارم.

پ.ن: برام دعا کنید سال آینده اینجا فقط حرفای خوب بزنم، واقعن شاد باشم و نترسم از رسیدن روز تولدم.


لا تقنطوا…

بدون نظر

خیلی سخت‌ه که بعضی وقتا فقط از ترس «لا تقنطوا من رحمة الله» صدات در نیاد …


دوست آسمانی

بدون نظر

«به نام آن که نامش سلام است و یادش آرامش دل…
دوست آسمانیِ شما، شهید گمنام، بهشت زهرا، قطعه‌ی ۵۰، ردیف ۳۲، شماره‌ی ۲۰٫ هر وقت دل‌تان هوای آسمان کرد، سلام ما را به دوست‌تان برسانید»

میان انبوه اس‌ام‌اس‌های تبلیغاتی بانک‌ها و نمایشگاه‌ها و اپراتور‌های تلفن همراه، تنها شاید یه همچین اس‌ام‌اس‌ی یه آرامش و نشاط خاصی به آدم بده.

طرحِ خیلی جالب‌ی‌ که لابه‌لای وب گردی‌هام بهش برخوردم. روز و ماه تولدتون رو با فرمت روز به صورت عددی و ماه به صورت حروفی (برای من: ۲۳ آبان) به شماره ۳۰۰۰۸۱۳۰۰۰۸۱۳۰ بفرستید تا یک شهید که روز و ماهِ تاریخ شهادت‌ش با روز و ماهِ تاریخ تولد شما یکی‌ه به عنوان دوست آسمانی بهتون معرفی بشه. نمی‌دونم سیستم پاسخ‌گویی‌شون چجوری‌ه ولی یکی دو روز طول می‌کشه تا جواب اس‌ام‌اس‌تون بیاد. ولی یه دوست شهید داشتن ارزشش رو داره به نظرم. نداره؟


خدا کارش درست است…

بدون نظر

یه وقتایی هست که دو دستی دامن لطف و کرم خدارو می‌گیری و ول نمی‌کنی، یه خواسته‌ای ازش داری که کلی نذر و نیاز می‌کنی تا برآورده شه ولی هیچ اتفاقی نمی‌افته, شاکی می‌شی, فکر می‌کنی خدا صدات رو نمی‌شنوه, بیشتر اصرار می‌کنی اما فایده‌ای نداره.

فارغ از بقیه‌ی مسائل، اینجور وقتا بدون که اون خواسته به صلاحت نیست که خدا نمی‌خواد برآورده‌ش کنه. خدا بیشتر از خودت دوستت داره. می‌دونه برات خیری نداره اون چیزی که اصرار داری روش.

به قول اون شعره: خدا کارش درست است این و آن را خوب میسازد…


الگو گیری از ازدواج آسمانی!

بدون نظر

«جوان‌ها باید در ازدواج از سنت امام علی(ع) و حضرت زهرا (س) پیروی کنند»

«شما ببینید چقدر ازدواج این دو بزرگوار ساده بود. خوب است که جوانان ما هم الگو بگیرند از این عزیزان»

«مهریه‌ی حضرت زهرا (س) ۵۰۰ درهم بود، جهیزیه‌ی بانو یک پیراهن به ارزش ۷ درهم، یک روسری به ارزش ۱ درهم، یک حصیر و … بود»

«چقدر پسندیده است که جوان‌های ما که ازدواج می‌کنند این چیزها را در نظر بگیرند و از تشریفات دوری کنند»

این‌ها نمونه‌ای از هزاران حرف و حدیث‌ه که سال‌هاست تو گوش من و شمای جوون خونده می‌شه و همیشه و در هر موقعی تکرار می‌شه. مخاطب همه‌ی این حرفا جوونا هستن. جوون! ازدواج رو ساده بگیر، جوون! از تشریفات دوری کن، جوون! زود ازدواج کن و …

درسته، شاید خیلی از جوون‌ها یه همچین مشکلاتی رو خودشون برای ازدواج خودشون درست کنن. ولی شده یک‌بار هم یکی بگه: «پدران و مادرانی که دختر دم بخت دارید، پدران و مادرانی که پسر در سن ازدواج دارید، رسول خدا (ص) رو الگوی خودتون قرار بدید تو سهل و آسون گرفتن ازدواج فرزندتون؟ پدران و مادران از تشریفات دوری کنید، شرایط سخت برای ازدواج دختر و پسرتون نذارید. به قول خودمونی‌تر سنگ نندازید سر راه‌شون. هیشکی اول زندگی همه چی تموم نیست، هیشکی اول زندگی تو رفاه نیست. خودتون مگه چطوری بودید؟» شده کسی یه همچین حرفی بزنه تو این‌جور مواقع؟ به نظرم آمار جوونایی که درگیر این مسائل و مشکلات برای شروع زندگی‌شون هستن خیلی بیشتر از مورد اولی‌ه که گفتم.


این روزهای گس…

۲ نظر

وای از روزهایی که تکلیف‌ت با خودت مشخص نباشه. فرو رفته باشی تو روزمرگی‌هات و حواس‌ت به هیچ‌جا و هیچ‌کس نباشه. اس‌ام‌اس یه دوست تو رو به خودت بیاره که چقدر دور شدی از آدم‌های دور و برت.

این روز‌ا از یه طرف برای آینده‌ای که تو ذهن‌ت برا خودت ساختی تلاش می‌کنی و به خودت می‌گی عیبی نداره، شیرینی روزهای آینده‌ای که قراره بیاد تلخ‌ی این روزها رو از بین می‌بره. اما از طرف دیگه یه ترس‌ی هم ته دل‌ت هست که نمی‌ذاره مطمئن بشی به اومدن اون روزا. می‌ترسی از این‌که مبادا نشه، مبادا هم این روزا رو از دست بدی و هم آینده اونی نشه که می‌خوای. همیشه این انرژی مثبت و منفی افکارت با هم سر جنگ دارن، یه موج سینوسیِ امیدواری و نا امیدی تو وجودت هست. گاهی اون‌قدر موج‌ش زیاده که انرژی ۲۴ ساعت کارمداوم تو وجودت هست و گاهی هم اونقد این موج کم‌ه که دست از همه کار می‌کشی و مشغول نوشتن میشی تا شاید کمی آروم بشی. تا شاید تمرکز داشته باشی برای ادامه‌ی کارهات. برای خودت نگرانی که با این افکار، بهترین روزهای عمرت رو می‌گذرونی یا در واقع از دست می‌دی.

به نظرم روزای جوونی هرچند از نظر اونایی که سنی ازشون گذشته روزای خوش و خرم و خوبی هستن اما برای ماها روزهایی هستن که همه شون طعم گس‌ی دارن.


عاشقانه‌ترین…

۱ نظر

فرمود: «مَن طَلَبنی وَجَدنی و مَن وَجَدنی عَرَفَنی و مَن عَرَفَنی اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی عَشَقَنی و مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلَیَّ دیَتُهُ وَ مَن عَلَیَّ دیَتُهُ فَاَنا دیَتُه»

«هرکه مرا بخواهد، می‌جویدم و هرکه مرا یافت، می‌شناسدم وهرکه مرا شناخت، دوست‌م می‌دارد و هر که دوست‌م داشت، عاشق‌م می شود و هرکه عاشق‌م شود، من عاشق‌ش می‌شوم و هر که را من عاشق‌ش شوم، می‌کُشم و هرکه را من بکُشم، خون‌بهایش بر من است و هر که خون‌بهایش بر من باشد، پس من خود خونبهای او هستم»…


آزادی، لحظه‌ی نابِ سر سپردن است…

بدون نظر

آه ای قلب محزون من … دیدی چگونه سودا رنگ شعر گرفت؟
دیدی که جغرافیای فاصله را چگونه با نوازش نگاهی می‌شود طی کرد و نادیده گرفت؟
دیدی که رنج‌های کهنه را با ترنم‌ی می‌شود یک‌باره فراموش کرد؟
دیدی که آزادی، لحظه‌ی نابِ سر سپردن است؟
دیدی که عشق یک اتفاق نیست؟ یک قرار قبلی است، مثل یک تفاهم ازلی، از ازل بوده و تا ابد ادامه خواهد داشت…

پ.ن: سکانسی از مدار صفر درجه


کاش همیشه تابستون بود…

۴ نظر

یکم پایین‌تر از میدون ساعت درست کنار بانک ملت می‌شد دیدش. یا تکیه می‌داد به کرکره‌ی پایین کشیده‌ی بانک یا این‌ور تر کنار جدول پیاده رو زیر انداز‌شو پهن می‌کرد و می‌نشست. زیر اندازش اندازه‌خودش جا داشت، فقط یکم بلند بود تا بتونه پاهاشو دراز کنه. چند بسته کبریت هم جلوش می‌ذاشت، قبلنا از اون بسته های بزرگ کبریت هم داشت ولی انگار مشتری نداشت این جور کبریتا، دیگه نمی‌فروخت. همه‌ی کبریتاش از اون معمولی‌ها بود. بسته ای هزار تومن.

یه قیافه‌ی دوست داشتنی‌ و چهره‌ی آروم‌ با هیکل تپل و صورتِ گرد داشت، چادر و چارقد گل‌گلی به سرش بود با موهای حنایی و اغلب سفیدِ از جلو بیرون زده. ندیده بودم با کسی از فروشنده‌های دور و برش حرف بزنه. همون‌جوری می‌نشست و آدم‌های رنگ و وارنگ رو که بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شدن نگاه می‌کرد. آدم‌هایی که تنها بعضی‌هاشون اونم فقط مواقعی که میخواستن سیگاری روشن کنن و فندک و کبریت همراه‌شون نبود، بهش توجه می‌کردن و مشتری‌ش بودن. ازش که می‌پرسیدی کبریتا بسته ای چند؟ خیلی محکم جواب می‌داد: «بسته ای هزار تومن آقا!». یه طنین خوشی تو این «آقا» گفتن‌ش بود که اگه ازش خجالت نمی‌کشیدم همه‌ی کبریت‌هاشو یه جا می‌خریدم. آرزو می‌کردم بشینم یه روز پای حرفاش، کاش می‌تونستنم. مطمئنم خیلی حرفا داشت برای گفتن. نه از خودش. نه! از روزگار…

چند روزه بارون می‌باره و هوا سرد شده، دیگه اون‌جا نمی‌شینه، نمیدونم کجاست، هر روز به بهانه‌ی اینکه اون نگاه مهربون و آروم رو ببینم از اون مسیر می‌رم خونه، ولی اونجا که می‌رسم و جای خالی‌شو می‌بینم بغض میکنم. دل‌م تنگ‌ه برای پیرزنِ تپلِ صورت گرد با چادر و چارقد گل‌گلی و موهای حناییِ اغلب سفیدِ از جلو بیرون زده … کاش همیشه تابستون بود …


چه میدونم، اصلن عنوان ندارد!

بدون نظر

مطمئنن همیشه صفات پاک انسانی و برخوردار بودن از این صفات، ارجحیت داشتند به دین و دین‌دار بودن، اصلن برای همین هم هست که هر کدوم از ادیان بزرگ الهی انسان‌ها رو دعوت و تشویق کردن به داشتن این صفات. حالا چرا بعضی از دوستان و اساتید و معلّمین و مبلّغین بزرگوار هرچیزی رو به نام دین سند می‌زنن، اللهُ اعلم.

ینی یه طوری شده که هر کی بی‌دین یا بهتر بگم غیر مسلمان باشه حتی با دارا بودن خیلی از این صفات میشه بدترین آدم‌ها و حتی بالعکس، هرکسی اسمن مسلمان باشه، حتی اگه ذره ای از این صفات بو نبرده باشه میشه آدمِ خوب!


اختلاف عقیده، تفاوت سلیقه

بدون نظر

آدما* اگه بتونن اختلاف عقیده رو با تفاوت سلیقه تفکیک کنن خیلی از مشکلات‌شون حل می‌شه. اختلاف عقیده رو سخت میشه باهاش کنار اومد ولی تفاوت سلیقه چیزی‌ه که خیلی مواقع حتی میشه نادیده گرفت‌ش.

*شما بخونید دو نفری که زندگی مشترک رو می‌خوان شروع کنن یا شروع کردن


لطفن جای خودتون خجالت بکشید

بدون نظر

• اپیزود ۱ – داخلی – یکی از کلاس‌های هنرستان:

معلم با یکی از دانش‌آموزا سر درس دادن حرف‌ش شده، هر دو با هم از اول سال مشکل داشتن، دانش‌آموز ایستاده و خیلی بی ادبانه با معلم صحبت می‌کنه، بقیه بچه‌های کلاس خیلی خوش‌حال و هیجان زده‌ن از این‌که هم کلاس به هم خورده هم تا حالا یه همچین صحنه‌ای رو ندیدن. کم مونده دانش‌آموز به معلم فحش بده، کسی چیزی نمیگه جز این دو نفر، با خودم میگم اگه من جای این پسر بودم چیکار می‌کردم؟ جرات انجام یه همچین کاری رو نداشتم، حتی جرات‌ش رو هم اگه داشتم هیچ‌وقت به خودم یه همچین اجازه‌ای نمی‌دادم. با هر توپ و تشر معلم و دانش‌آموز به هم‌دیگه من جای هردوشون خجالت می‌کشم.

 

• اپیزود ۲ – خارجی – صف خرید میوه‌ی شب عید

با بابا رفتیم میوه بخریم برا عید، از این چادرایی هست که چند قسمت شهر می‌زنن و میوه رو به قیمت مصوب می‌فروشن. خیلی شلوغ‌ه، تو صف ایستادم، تقریبن نزدیک‌ه نوبت‌مون بشه که سر و کله‌ی یه یارو پیدا میشه. صاف رفت و کنار نفر دوم ایستاد، باهاش سلام و احوال‌پرسی کرد، ما و جماعتی که پشت سر ما هستن اعتراض کردیم که آقا بیا برو ته صف، نشنید، کلی داد و هوار کردن تا بالاخره یه نیمچه نگاهی به جمعیت پشت سرش کرد و دوباره برگشت جلو رو نگاه کرد، چند نفر رفتن جلو باهاش صحبت کنن که بیاد بره آخر صف، برگشت گفت این آقا دومادمونه برا منم جا نگه داشته، گفتن آقا تو که از ۱ ساعت پیش که ما اینجاییم نبودی، چطور شد الان پیدات شد؟ گفت من کار داشتم این برام نوبت نگه داشته بود، حرف بالا گرفت، یارو از رو نرفت که نرفت، آخرش ملت که دیدن این به هیچ صراطی مستقیم نیست از هر طرف لعن و نفرین و فحش دادن بهش، تا وقتی که میوه بخره و بره. با خودم فکر کردم هیچ‌وقت نمیتونم جای این فرد باشم. با هر فحش و لعن‌ی که بهش می‌دن من خجالت می‌کشم.

 

•اپیزود ۳ – خارجی – داخل تاکسی

صبح اول وقت دارم می‌رم سر کار، نشستم تو تاکسی‌ام و پشت چراغ قرمز، بغل دستم هم یه مرد میان‌سال با یه پسر جوون که فوق‌ش هم‌سن خودم‌ه نشستن، پسره داره کیف‌شو مرتب می‌کنه، یه سری آت آشغال از کیف‌ش بیرون اومد، شیشه رو کشید پایین و همه شو ریخت کف خیابون و شیشه رو دوباره کشید بالا، یه سری بی خیال بودن و اصلن توجهی بهش نکردن، اما یه سری از راننده‌ها و عابرای پیاده که نگاه‌شون این سمت بود و با این صحنه مواجه شدن یه لحظه نگاه کردن داخل تاکسی رو، کسی چیزی نگفت، بازم رفتم تو فکر، من چرا نمی‌تونم مثل این پسر باشم؟ خیلی خجالت کشیدم از اینکه یک لحظه شدم سیبل نگاه مردم دور و برم.


•اپیزود ۴ – خارجی – بازار

رفتم برای خودم خرید کنم، جمعیت زیادن و بین هم می‌لولن، اینجایی که اومدم چیزی نمی‌خرم، ولی نمیدونم چرا دوست داشتم راه‌مو کج کنم و از بین اینهمه جمعیت رد بشم. چند قدم جلوتر از من یه مرد جوون داره تند تند راه میره، یه زن هم دست بچه شو گرفته کشون کشون پشت سرش تقریبن میدوه، ولی نمیرسه بهش، مرد خیلی تند حرکت می‌کنه. برام جالب‌ه که مرد چجوری از بین این جمعیت اینطوری راه رو برا خودش باز میکنه و ویراژ میده بین مردم. زن یه چیزی بهش میگه، نشنیدم چی گفت، مرد یه لحظه ایستاد برگشت، زن که رسید بهش چنان با پشت دست زد تو دهن زن که افتاد زمین، فحش داد به زن و با فریاد گفت: «بفهم اینو، نمی‌تونم، یالا پاشو بریم خونه». زن بلند شد، سرش پایین بود، بازم دست بچه رو گرفت و پشت سر مرد راه افتاد، مرد همچنان بلند بلند حرف می‌زد و فحش می‌داد. با خودم فکر می‌کنم مرد چجوری تونست جلو اینهمه جمعیت دست رو زنش بلند کنه و فحش بده بهش؟ زن چرا هیچی نگفت؟ هم جای مرد، هم جای زن خجالت کشیدم از آدمای دور و برم.

 

خیلی از این اتفاقات تو روزمره‌گی‌هام رخ می‌دن، نمی‌تونم نسبت بهشون بی‌تفاوت باشم. ولی دیگه ظرفیت این‌همه خجالت کشیدن جای دیگران رو ندارم. خانوم! آقا! لطفن از این به بعد جای خودتون خجالت بکشید.

 


آفرینش

۱ نظر

خداوند، روز اول آفتاب را آفرید، روز دوم دریا را، روز سوم صدا را، روز چهارم رنگ‌ها را، روز پنجم حیوانات را، روز ششم انسان را و روز هفتم … خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است؟ … پس تو را برای من آفرید …

پ.ن: سکانس آخر مدار صفر درجه


آهنگِ نگاهِ تو

بدون نظر

دست خودم نیست … هر بار که نگاه‌ت می‌کنم ناخودآگاه زیر لب می‌گویم: «سیب»…

این همان آهنگِ نگاهِ توست … خانه‌ات آباد…