• اپیزود ۱ – داخلی – یکی از کلاسهای هنرستان:
معلم با یکی از دانشآموزا سر درس دادن حرفش شده، هر دو با هم از اول سال مشکل داشتن، دانشآموز ایستاده و خیلی بی ادبانه با معلم صحبت میکنه، بقیه بچههای کلاس خیلی خوشحال و هیجان زدهن از اینکه هم کلاس به هم خورده هم تا حالا یه همچین صحنهای رو ندیدن. کم مونده دانشآموز به معلم فحش بده، کسی چیزی نمیگه جز این دو نفر، با خودم میگم اگه من جای این پسر بودم چیکار میکردم؟ جرات انجام یه همچین کاری رو نداشتم، حتی جراتش رو هم اگه داشتم هیچوقت به خودم یه همچین اجازهای نمیدادم. با هر توپ و تشر معلم و دانشآموز به همدیگه من جای هردوشون خجالت میکشم.
• اپیزود ۲ – خارجی – صف خرید میوهی شب عید
با بابا رفتیم میوه بخریم برا عید، از این چادرایی هست که چند قسمت شهر میزنن و میوه رو به قیمت مصوب میفروشن. خیلی شلوغه، تو صف ایستادم، تقریبن نزدیکه نوبتمون بشه که سر و کلهی یه یارو پیدا میشه. صاف رفت و کنار نفر دوم ایستاد، باهاش سلام و احوالپرسی کرد، ما و جماعتی که پشت سر ما هستن اعتراض کردیم که آقا بیا برو ته صف، نشنید، کلی داد و هوار کردن تا بالاخره یه نیمچه نگاهی به جمعیت پشت سرش کرد و دوباره برگشت جلو رو نگاه کرد، چند نفر رفتن جلو باهاش صحبت کنن که بیاد بره آخر صف، برگشت گفت این آقا دومادمونه برا منم جا نگه داشته، گفتن آقا تو که از ۱ ساعت پیش که ما اینجاییم نبودی، چطور شد الان پیدات شد؟ گفت من کار داشتم این برام نوبت نگه داشته بود، حرف بالا گرفت، یارو از رو نرفت که نرفت، آخرش ملت که دیدن این به هیچ صراطی مستقیم نیست از هر طرف لعن و نفرین و فحش دادن بهش، تا وقتی که میوه بخره و بره. با خودم فکر کردم هیچوقت نمیتونم جای این فرد باشم. با هر فحش و لعنی که بهش میدن من خجالت میکشم.
•اپیزود ۳ – خارجی – داخل تاکسی
صبح اول وقت دارم میرم سر کار، نشستم تو تاکسیام و پشت چراغ قرمز، بغل دستم هم یه مرد میانسال با یه پسر جوون که فوقش همسن خودمه نشستن، پسره داره کیفشو مرتب میکنه، یه سری آت آشغال از کیفش بیرون اومد، شیشه رو کشید پایین و همه شو ریخت کف خیابون و شیشه رو دوباره کشید بالا، یه سری بی خیال بودن و اصلن توجهی بهش نکردن، اما یه سری از رانندهها و عابرای پیاده که نگاهشون این سمت بود و با این صحنه مواجه شدن یه لحظه نگاه کردن داخل تاکسی رو، کسی چیزی نگفت، بازم رفتم تو فکر، من چرا نمیتونم مثل این پسر باشم؟ خیلی خجالت کشیدم از اینکه یک لحظه شدم سیبل نگاه مردم دور و برم.
•اپیزود ۴ – خارجی – بازار
رفتم برای خودم خرید کنم، جمعیت زیادن و بین هم میلولن، اینجایی که اومدم چیزی نمیخرم، ولی نمیدونم چرا دوست داشتم راهمو کج کنم و از بین اینهمه جمعیت رد بشم. چند قدم جلوتر از من یه مرد جوون داره تند تند راه میره، یه زن هم دست بچه شو گرفته کشون کشون پشت سرش تقریبن میدوه، ولی نمیرسه بهش، مرد خیلی تند حرکت میکنه. برام جالبه که مرد چجوری از بین این جمعیت اینطوری راه رو برا خودش باز میکنه و ویراژ میده بین مردم. زن یه چیزی بهش میگه، نشنیدم چی گفت، مرد یه لحظه ایستاد برگشت، زن که رسید بهش چنان با پشت دست زد تو دهن زن که افتاد زمین، فحش داد به زن و با فریاد گفت: «بفهم اینو، نمیتونم، یالا پاشو بریم خونه». زن بلند شد، سرش پایین بود، بازم دست بچه رو گرفت و پشت سر مرد راه افتاد، مرد همچنان بلند بلند حرف میزد و فحش میداد. با خودم فکر میکنم مرد چجوری تونست جلو اینهمه جمعیت دست رو زنش بلند کنه و فحش بده بهش؟ زن چرا هیچی نگفت؟ هم جای مرد، هم جای زن خجالت کشیدم از آدمای دور و برم.
خیلی از این اتفاقات تو روزمرهگیهام رخ میدن، نمیتونم نسبت بهشون بیتفاوت باشم. ولی دیگه ظرفیت اینهمه خجالت کشیدن جای دیگران رو ندارم. خانوم! آقا! لطفن از این به بعد جای خودتون خجالت بکشید.